close
چت روم

داستان کوتاه (درس زندگی از دختر بچه ۷ ساله)





تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 200
کل نظرات : 88

ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0

بازديد امروز : 73 نفر
بارديد ديروز : 17 نفر
بازديد هفته : 73 نفر
بازديد ماه : 114 نفر
بازديد سال : 114 نفر
بازديد کلي : 111,579 نفر

اطلاعات شما
آِ ی پی : 54.224.255.17
مرورگر :
سیستم عامل :

افراد آنلاین: 1 نفر
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
این سایت راچگونه ارزیابی می کنید





کدوم یکی رو ترجیح میدین ؟؟؟؟


لينک دوستان
آخرین مطالب ارسال شده
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
حمایت می کنیم
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
جستجوگر پیشرفته



تبلیغات

http://img4up.com/up2/30975998802685869581.gif

آخرين ارسال هاي انجمن

IMG4UP

 

داستان کوتاه (درس زندگی از دختر بچه ۷ ساله)

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!   http://tabriz-patoogh.blogfa.com/


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

درباره : داستان های کوتاه ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 229
[ یکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ] [ 14:40 ] [ &محسن قورزایی& ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
مطالب عاشقانه تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394
شبنم درویش و پولاد کیمیایی تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
الهام حمیدی تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
شهرزاد عبد المجیدی تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
لاله اسکندری تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
بهاره رهنما تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
دست بر دست هم برای ... تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
گل خمیده ... تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
قلب من و تو .... تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

درباره سایت
سایت سرگرمی وتفریحی تک عشق
این سایت برای تمام عاشقان ساخته شده است . بنده امیدارم تمام عاشقان به عشقشون برسن .