close
چت روم

داستان جالب مترسک





تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 200
کل نظرات : 88

ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0

بازديد امروز : 52 نفر
بارديد ديروز : 11 نفر
بازديد هفته : 278 نفر
بازديد ماه : 664 نفر
بازديد سال : 664 نفر
بازديد کلي : 113,178 نفر

اطلاعات شما
آِ ی پی : 54.226.41.91
مرورگر :
سیستم عامل :

افراد آنلاین: 1 نفر
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
این سایت راچگونه ارزیابی می کنید





کدوم یکی رو ترجیح میدین ؟؟؟؟


لينک دوستان
آخرین مطالب ارسال شده
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
حمایت می کنیم
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
جستجوگر پیشرفته



تبلیغات

http://img4up.com/up2/30975998802685869581.gif

آخرين ارسال هاي انجمن

 

مترسک آنقدر دستهایت را باز نکن

کسی تورا در آغوش نمی گیرد

ایستادگی همیشه تنهایی دارد !


داستان جالب مترسک !

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!


 

مترسک! ایستاده ای و دستانت را برای هم آغوشی هر رهگذری گشوده ای، لبخندت برای همه یک رنگ دارد.


مترسک ! تا ابد هم که دستانت گشوده باشد و چشمانت خندان کسی ترا در آغوش نخواهد گرفت تا زمانی که یکجا ایستاده ای!


مترسک ! سالیان درازی است که کلاغ ها می دانند که تو مترسکی بیش نیستی و باز از تو هراس دارند می دانی چرا؟!

آنها از یک گماشته بی مغز بیش از یک مغز متحرک می ترسند.


مترسک لباسهایت همیشه یا گشادند یا تنگ، هر کدام به یک رنگ و به یک جنس، تو را که می بینم یاد آنهایی می افتم که به هم آغوشی کشاندیشان و در خواب که بودند تکه ای از لباسهایشان را به تن کردی و گریختی.

مترسک ! تو بی آنکه بدانی برای چه؟... ایستاده ای، سخت و محکم ، و ما بی آنکه بدانیم برای چه ؟... در حرکتیم، پیوسته و آهسته گاهی هم تند. تو را تغییر فصول و گرما و سرمای روزگار می پوساند و ما را تنهایی که در قعر ازدحام جا خوش کرده است. تو صادقانه تنهاییت را فریاد می زنی تا کلاغ ها در سکوت سنگین مزرعه، هم نشین شبهایت شوند و ما ریاکارانه خود را در شلوغی گم می کنیم تا کسی صدای تنهاییمان را نشنود.

 

درباره : داستان های کوتاه ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستان های جالب , داستان مترسک , داستان خواندنی مترسک ,
بازديد : 485
[ یکشنبه 08 مرداد 1391 ] [ 15:35 ] [ &محسن قورزایی& ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
مطالب عاشقانه تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394
شبنم درویش و پولاد کیمیایی تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
الهام حمیدی تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
شهرزاد عبد المجیدی تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
لاله اسکندری تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
بهاره رهنما تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
دست بر دست هم برای ... تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
گل خمیده ... تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
قلب من و تو .... تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

درباره سایت
سایت سرگرمی وتفریحی تک عشق
این سایت برای تمام عاشقان ساخته شده است . بنده امیدارم تمام عاشقان به عشقشون برسن .